اشعار و نوشته های وحید توکلی
Turn On Your Speaker
حیات لبخند

همنشین باران بودم

ابر مرا گریسته بود

در غربت طراوت یکروز بهاری

که غروبش آغاز پایان ما بود

همنشین ماه بودم

وقتی که در سوسوی شبکتابان

برق چشمهایت را می پنداشتم

که در شب مرا می پاید

مرا که دوستت دارم

آه ای شب معصوم من همیشگی من

...

با سبزی درختان زمانی دوست بودم

وقتی که مثل یک چوب در زمینه سیاه زمین

فرو رفته بودم

و سبک پرواز گنجشکهای کوچک را می دیدم

و همجنس شده بودم با ناله شبگیر برگ درختان

که با باد سخن می کفتند

و من در همان شب معصوم بود

که دویدم به سوی همان ابر

که فردایش مرا گریست

که همنشین کرد مرا ماه در چشم شبکتابان

...

او مرا در معنی لغات جستجو کرد

دید چه مبهم است حروف معوج من

آه... در لغاتم تنها نام تو را مي جويم

در مستي شباهنگام و قاصدهاي كوچك

چرخش و چرخش

و رسيدن به لايزال الهي

آه.. شباهنگام... وقتي كه ماه در چشمهايت مي درخشد

وقتي كه شب معصوم من

در زمينه ي سياه زمين

محو مي شود... غبار آلود مي شود

در سبزي درختان گم مي شوم

در هراس تو محو مي شوم

در نگاه تو آب مي شوم

در غروب بي پايان اين خورشيد مست. مي چرخم

مي ميرم

و بر لبهايت نام مرا به خاطر داشته باش

كه موهوم زمان را وحشت زده مي بينم

در برابر لغات موصوف تو

آه... اي بي پايان ابديت من

در سرخ رنگ سايه ماه

وقتي كه ديوانه وار فنجاني از زندگي نوشيده ام

و بر ساحل نگاهت قدم بر مي دارم

و نامت را ديوانه وار صدا مي زنم

و در غروب سرخ رنگ يك جاده

به انتظار كسي هستم

كه فقط جرعه اي از حيات لبخند را

به ارمغان آورد

 

وحيد توكلي  ۲۱/۴/۸۸


?وحيد توكلي | در 1388/4/24 ساعت 5:44 بعدازظهر | پیوند | [ 0 ] نظر | ارسال نظر | موضوع: خیالم چه ساده پرواز می کند