| X Close | ||
همنشین باران بودم
ابر مرا گریسته بود
در غربت طراوت یکروز بهاری
که غروبش آغاز پایان ما بود
همنشین ماه بودم
وقتی که در سوسوی شبکتابان
برق چشمهایت را می پنداشتم
که در شب مرا می پاید
مرا که دوستت دارم
آه ای شب معصوم من همیشگی من
...
با سبزی درختان زمانی دوست بودم
وقتی که مثل یک چوب در زمینه سیاه زمین
فرو رفته بودم
و سبک پرواز گنجشکهای کوچک را می دیدم
و همجنس شده بودم با ناله شبگیر برگ درختان
که با باد سخن می کفتند
و من در همان شب معصوم بود
که دویدم به سوی همان ابر
که فردایش مرا گریست
که همنشین کرد مرا ماه در چشم شبکتابان
...
او مرا در معنی لغات جستجو کرد
دید چه مبهم است حروف معوج من
آه... در لغاتم تنها نام تو را مي جويم
در مستي شباهنگام و قاصدهاي كوچك
چرخش و چرخش
و رسيدن به لايزال الهي
آه.. شباهنگام... وقتي كه ماه در چشمهايت مي درخشد
وقتي كه شب معصوم من
در زمينه ي سياه زمين
محو مي شود... غبار آلود مي شود
در سبزي درختان گم مي شوم
در هراس تو محو مي شوم
در نگاه تو آب مي شوم
در غروب بي پايان اين خورشيد مست. مي چرخم
مي ميرم
و بر لبهايت نام مرا به خاطر داشته باش
كه موهوم زمان را وحشت زده مي بينم
در برابر لغات موصوف تو
آه... اي بي پايان ابديت من
در سرخ رنگ سايه ماه
وقتي كه ديوانه وار فنجاني از زندگي نوشيده ام
و بر ساحل نگاهت قدم بر مي دارم
و نامت را ديوانه وار صدا مي زنم
و در غروب سرخ رنگ يك جاده
به انتظار كسي هستم
كه فقط جرعه اي از حيات لبخند را
به ارمغان آورد
وحيد توكلي ۲۱/۴/۸۸
